به نام خدا
-او یک افسانه بود...
۱-وقتی که به دنیا آمد ٬ مادر زادی کور بود. نام او را تام گذاشتند.چند سال بعد هنگامی که دوسال بیشتر نداشت فهمیدند که او از ناحیه ی پا فلج است. او شیرینی های کودکانه ی خودش را داشت اما به خاطر معلول بودنش حتی مورد توجه پدر و مادرش هم قرار نمیگرفت.هیچکس نمیدانست که او یک نابغه است! با آنکه نا بینا و معلول بود توانست دبیرستانش را در سن ۱۷ سالگی در مدرسه ی نابینایان تمام کند.در سن ۱۸ سالگی اولین نابینایی بود که وارد دانشگاه هاروارد میشد آن هم با بورسیه ی دولتی! او در سن ۲۰ سالگی موفق به ساخت یک دستگاه شده که باعث تحول بزرگی در علم الکترونیک به شمار میرفت ٬ او وسیله ای ساخت که با استفاده از امواج ماوراء الصوت ٬ افراد نابینا میتوانستند یک تصویر سیاه و سفید از محیط را در ذهن خود ببینند. او در سن ۲۲ سالگی در رشته ی فیزیک کاربردی فارغ التحصیل شد. به خاطر اختراع بزرگش چند دکتری افتخار از مراکز علمی بزرگ و معتبر جهان دریافت نمود. در سن ۲۳ سالگی تصمیم گرفت به برای رفاه مردم جهان بکوشد. او شروع به نوشتن کرد ٬ نوشته هایش خواندنی بود و در هفته نامه های مختلفی چاپ میشد و با هر نامه اش راه حلی منطقی به مردم برای بهتر زندگی کردن نشان میداد. او فساد را در جهان امروزی حس کرد. او یک وبلاگ ساخت و بر علیه مفسدان شروع به مطلب نوشتن کرد ٬ به خاطر شهرت و اعتبارش و به خاطر اینکه چهره ای شناخته شده بود خیلی ها مدارک محرمانه ی را که برخی از مسئولان مفسد شهر را زیر سوال میکشید به او دادند تا در مطالب وبلاگش از آنها استفاده کند. به خاطر بازدید زیاد وبلاگش تصمیم گرفت یک وبسایت خبری٬تحلیلی بسازد ٬ او مدیر یک رسانه ی اینترنتی شد. سایت او به خطر مطالب شجاعانه اش مورد استقبال بسیاری از مردم جهان قرار گرفت و او در سن ۲۶ سالگی در کل جهان به عنوان یک چهره ی خوب و ضدفساد شناخته شده بود. او علاوه بر سایت خبری٬تحلیلی با کمک بسیاری از مردم یک شبکه تلویزیونی راه انداخت ٬ او صاحب یک رسانه ی تندروی حامی عدالت بود آن هم در سن ۳۰ سالگی.
- یک بار که وبسایت او به خاطر نوشتن مطالب ممنوعه فیلتر شد٬مردم شهر اعتصاب کردند ور سر کارهایشان نرفتند و دولت هم مجبور شد فیلتر را بشکند. چند بار قصد ترور او را کردند ولی موفق نبود و او زنده ماند و برای اجرای عدالت کوشید.
۲-وقتی که به دنیا آمد ٬ مادر زادی کور بود. نام او را تام گذاشتند.چند سال بعد هنگامی که دوسال بیشتر نداشت فهمیدند که او از ناحیه ی پا فلج است. او شیرینی های کودکانه ی خودش را داشت اما به خاطر معلول بودنش حتی مورد توجه پدر و مادرش هم قرار نمیگرفت.هیچکس نمیدانست که او یک نابغه است! او در سن ۱۲ سالگی یکی از بهترین رزمی کاران دنیا بود! با تمرکز میتوانست به همه جا مسلط شود با آنکه کور بود. او روی صندلی چرخدارش می نشست ولی به هنگام مبارزه هیچ کس جرات نزدیک شدن به او را نداشت! او در سن ۱۸ سالگی موفق به دریافت مقام استادی از معابد گنگفوی چین شد و توانست به کمک گیاه درمانی سنتی چینی پاهای افلیجش را درمان کند اما به خار اینکه چشمانش خشک شده بودند و دیگر قابل استفاده نبودند را نتوانست درمان کند.در سن ۲۰ سالگی توانست نفر اول گنگ فوی جهان شود و حتی حریفان سالم او هم نمیتوانستند بر او غلبه کنند. او در سن ۲۲ سالگی متوجه ظلم و فساد بیش از حد در جهان شد و تصمیم گرفت با تمام انسانهای فاسد مبارزه کند. او در سن ۲۴ سالگی با یک نقشه ی بسیار حساب شده توانست رئیس مافیای ایتالیا را به طرز وحشت آوری سلاخی کند. جنایتکاران شهر از دست او خسته شده بودند و دنبال راه چاره ای میگشتند تا از دست او خلاص شوند ٬ اما تام تک تک جنایتکاران را به طرز مشمئز کننده ای سلاخی کرد تا آرامش را به شهر بازگرداند. مردم او را دوست داشتند و از او حمایت میکردند. در اصل مردم به او احتیاج داشتند و خودشان نمیتوانستند کاری کنند تا دیگر سیاهی و تباهی به شهر باز نگردد ٬ تام هم یک انسان بود و یک روزی عمرش به پایان میرسید. تام دارای یک ارتش قوی حامی عدالت بود که از هیچ گروه تبهکاری نمیترسید٬ آن زمان او فقط ۳۰ سالش بود.
۳-تام در سن ۳۲ سالگی به دلیل مبتلا شدن به سرطان خون ٬ چشم از جهان فروبست.(روحش شاد)
-او یک افسانه بود...
پی نوشت:این طرح اولیه ی یک داستان است که میخواهم بنویسمش و در آینده به یک فیلم تبدیلش کنم.
به نام خدا
چرا نوشتن را دوست داریم؟ چرا دوست داریم یک مطلب بنویسیم و منتظر باشیم تا چند نفر بخوانند و برایمان نظر بگذارند؟ چرا برای با خبر کردن دوستان وقت میگذاریم و به وبلاگهایشان میرویم و از آنها دعوت میکنیم تا برای خواندن مطلب جدیدمان به وبلاگمان بیایند؟در این بین وبلاگ های سینمایی خیلی بیشتر فعالیت دارند و معمولا اشخاصی که درباره ی سینما مینویسند نسبت به دیگر وبلاگ نویسان به مخاطب احتیاج دارند! دقیقا مانند یک کارگردان که وقتی یک فیلم میسازد احتیاج دارد نظر بینندگان را بداند زیرا نظراتش را درباره ی یک مساله به صورت فیلم ساخته و منتظر است بداند نظرات دیگران چیست! وبلاگ نویسان سینمایی هم وقتی که یک فیلم را در وبلاگشان نقد میکنند بسیار مشتاقند بدانند که آیا نظرات دیگر بینندگان هم با آنها یکسان است یا خیر؟ منتظر هستند از نظرات دیگران استفاده کنند و بیشتر منتظر تمجید و تشکر هستند تا انتقاد! از طرفی دیگر اشخاص وبلاگ نویس(به خصوص وبلاگ نویسان سینمایی) دارای یک خلاء هستند ٬ خلائی که باعث شده به وبلاگ نویسی روی آورند! البته قصد توهین ندارم ولی این یک واقعیت است که شاید در مورد خود من هم صدق میکند. وبلاگنویس دوست دارد دیگران با نظراتش آشنا شوند ٬ به صورت مجانی این کار را میکند و مطلب مینویسد و این کار اصطلاحاً فقط به خاطر دل خودش است و نه چیز دیگر.
به نام خدا
سلام دوستان
من قصد دارم درباره سینما ٬توی این وبلاگ مطلب بنویسم. اما به خاطر وجود تعداد زیادی از وبلاگهای سینمایی تصمیم گرفتم اول نظر دوستان رو بپرسم و بعد شروع به کار کنم. به خاطر اینکه اگر همه بخواهند وبلاگ داشته باشند کسی دیگر به نام "مخاطب" وجود نخواهد داشت.
شما بگویید:
۱-بنویسم
۲-ننویسم
۳-اینجا را تبدیل به یک تالار گفت و گو برای وبلاگ نویسان سینمایی کنم.